تبليغاتX
Don't Speak
داشتم فکر میکردم که این جمله باعث انفجاری بی صدا تو مغزم شد : به جزئیات دقت کن تا به کلیات نفوذ پیدا کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:55  توسط Johnson  | 

امروز شخصا به این رسیدم که اگه به چیزی یقین داشته باشی که اتفاق خواهد افتاد،خواهد افتاد. کسب تجربه هرچند که زمان بر و ممکنه که گاهی اوقات توئم با ضربه باشه ولی لذت بخش و ماندگاره.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:50  توسط Johnson  | 

۲۳ سال دارم زندگی میکنم نفهمیدم اینی که دارم میکنم زندگیه یا نه.تنها چیزی که تو این مدت زندگی شاهدش بودم این بود که آدمای زیادی تو خیابون زندگیم قدم میزدن و از هوای پاکش کمال لذت رو میبردن.من تنها از پنجره نظاره گر این لذت بودم،لذتی که اون آدما طعمشو میچشیدن تمومی داشت این رو خودشون میدونستن ولی هیچوقت سعی نمیکردن بروزش بدن چون اون لحظه لذت اون هوای پاک این اجازه رو بشون نمیداد. خلاصه آدما یکی یکی رفتن و من خوشحال از اینکه به حقیقت رسیده بودم و دلگیر از باور حقیقت.حالا دیگه زمستون شده و هیچ آدمی پا به اون خیابون نمیذاره.چرا آدما زیبایی رو لذت رو گرما رو فقط تو بهار اون خیابون میدیدن ؟ و چرا زمستونش باید نسیب من بشه؟

بازم پرسیدن این سوالات تکراری و بی جواب خستم میکنن. منم پنجره رو میبندم و آروم میرم میخوابم.اما اینبار نمیخوام منتظر بهاری نو باشم.دوست دارم آدمای زمستونی این خیابون رو هم بشناسم.چندین ساله که فکر آدم زمستونی رو به سرم راه ندادم و فکر نمیکنم هم وجود داشته باشه.صدای بادی که از لای درز پنجره آروم میگه :بازم منتظر باش... رو میشنوم.

۲۳ سال انتظار برای یه آدمه زمستونی اگه کم باشه ،بازم صبر میکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:49  توسط Johnson  |